سوار معنی انگلیسی horsewoman lance lancer mounted rider واژههای انگلیسی با این معنی rider سوار، اسب سوار، ماده الحاقي cavalier سوار، جوانمردي که باخانمي مصاحب باشد، ساده cavalry-man سوار outside ofa horse سوار nightrider شب سوار ride سوار شدن، سواري کردن، شناور شدن horseman اسب سوار، سوار کار، سواره نظام. horsewoman سوار اسب، سوار، سوارکار reinsman اسب سوار، سوار کار ماهر. horse man اسب سوار، سوارکار mounted سوار شده، سواره board-surfer موج سوار horsemen اسب سوار skim boarder موج سوار cavalcade دسته سوار، اسب سواري باتجمل، موکب unbaoked سوار نشده، رام نشده، بي پشتيبان horse-breaker چابک سوار، اسب رام کن postrider چابک سوار، پيک سواره unmounted سوار نشده، پياده armored cavalry سوار زرهي boot and saddle سوار شويد stilted سوار چوب پا، بالا ايستاده، بلند acheval سوار بر اسب، ارتشي که جناحش در اثرمانعي مانند باتلاق يا، رودخانه از ان دور و مجزا باشد. equestrienne زن اسب سوار، زني که درسيرک اسب سوارميشود