سیاست معنی انگلیسی deal diplomacy policy politics strategy واژههای انگلیسی با این معنی kingcraft سياست، پادشاهي. politics سياست مدن، علم سياسي، علم سياست power politics سياست زور، سياست جبر، زور طلبي. politcs علم سياست، سياست، سياست شناسي. wire puller سياست باز، گربه رقصان politician سياست مدار، سائس، مردسياسي fiscal policy سياست مالي، سياست مالياتي statesmanship سياست داني، سياست مداري financial policy سياست مالي monetary policy سياست پولي foreign policy سياست خارجي، خط مشي عمل خارجي stop go policy سياست تثبيت، توسعه development policy سياست توسعه policy making سياست گذاري public policy سياست عمومي statecraft سياست مداري policy of contianment سياست تحديدي، سياست بازدارندگي، اعمال سياستي که باعث تحديد و توقف income policy سياست درآمدي، سياست مربوط به درآمدها employment policy سياست اشتغال policy makers سياست گذاران wage policy سياست دستمزد fair deal سياست منصفانه، روش منصفانه statesmanlike سياست مدارانه، سياست مدار statesmanly سياست مدارانه، سياست مدار