شرط کردن معنی انگلیسی vow واژههای انگلیسی با این معنی make a provision شرط کردن چيزي stipulate قيد کردن، شرط کردن، قرار گذاشتن decondition بازهنجار کردن، شرط زدايي کردن، ناشرطي کردن preconidtion شرط قبلي، شرط مقدمه، قبلا شرط کردن. impone تسجيل کردن، گذاردن، تکليف کردن covenant پيمان، عهد، شرط parlay مبلغ اصلي به علاوه ي مبالغ برده را يکجا شرط، بندي کردن، شرط بندي يکجا vow نذر، پيمان، عهد call option خريد به شرط خيار، خيار مشتري در مورد کم کردن ثمن precondition پيش شرط، شرط، پيش سامه