شکل معنی انگلیسی bar fashion figure form guise likeness shape shekel variant واژههای انگلیسی با این معنی figure شکل، صورت، ترکيب form شکل، ريخت، ترکيب shape شکل، ترکيب، صورت figuration شکل، تشکيل، گوشه uniform يک شکل، متحدالشکل، يکان unshapen بي شکل، شکل نگرفته، گستاخ deformed بد شکل، از شکل افتاده، کج ساخته misshapen بد شکل، ناقص الخلقه، کج آفريده formless بي شکل، فاقد شکل معين shapeless بي شکل، فاقد شکل معين amorphous بي شکل، بي نظم gauche form شکل کج monotropic تک شکل allotrope چند شکل، جسمي که مستعد تبديل بچند صورت يا ماده، باشد. micrograph شکل خرد، آلت ريز نويسي يا قلمزني ريز keto form شکل کتو meso form شکل مزو wave form شکل موج figurable شکل پذير، قابل اينکه بطورمجازيامثل نشان داده شود shape factor ضريب شکل، نسبت لنگر پلاستيک به لنگر، جاري شدن shapable شکل پذير، قابل شکل گيري، مناسب shapeable شکل پذير، قابل شکل گيري، مناسب circularity شکل مدور، مستديري، گردي sister hooks شکل پرچم، قلاب پرچم (دريايي)