مقیم
معنی انگلیسی
denizen dweller resident
واژههای انگلیسی با این معنی
- resident مقيم، ساکن، ماندگار
- inmate مقيم، ساکن، اهل
- termer مقيم، دسيسه کار، زنداني.
- domiciled مقيم، ساکن
- resider مقيم.
- non resident غير مقيم، مقيم موقتي
- minister resident وزير مقيم، صاحبمنصب عاليرتبه اي که به منظور خاص و، جهت امر معيني با عنوان وزارت در کشور
- residentiary کشيش مقيم، روحاني مقيم (در محل)
- domiciled in tehran مقيم تهران، ساکن تهران
- resident segment قطعه مقيم.
- residing abroad مقيم خارجه
- resident program برنامه مقيم
- sojourner مقيم (موقتي)
- resident loader بارکننده مقيم
- house-surgeon جراح مقيم بيمارستان، انترن (فرانسه)
- memory resident program برنامه مقيم در حافظه
- italiot or ote (يوناني) مقيم ايتاليا
- tsr برنامه مقيم پاياني ايستا
- house physician (در بيمارستان) پزشک مقيم.
- conus residents پرسنل ارتشي مقيم قاره آمريکا
- resident engineer مهندس مقيم در کارگاه ساختماني يا، نماينده مهندس مشاور در کارگاه
- denizen ساکن، مقيم، بيگانه اي که حقوق بوميان وشهرنشينان
- settlor مهاجر تازه، مقيم، ماندگار
- settler مهاجر (تازه)، مقيم