نامزد
معنی انگلیسی
betrothed engaged
واژههای انگلیسی با این معنی
- nominee نامزد، نماينده، کسيکه براي گرفتن امتيازياسالواره و....معرفي
- affianced نامزد، نامزد شده، نامزد (در گفتگوي از عروس)
- candidate نامزد، داوطلب، خواهنده
- bethrothed نامزد
- fiance نامزد
- intended نامزد
- fiancee نامزد .
- nominate نامزد کردن، معرفي کردن، تعيين کردن
- nominator نامزد کننده، معرفي کننده
- confirmand نامزد عضويت
- ordinand نامزد انتصاب
- favorite son نامزد رياست جمهوري، کانديداي رياست جمهوري.
- candidate master نامزد استادي شطرنج
- nominative فاعلي، نامزد، مرفوع
- earmarked تعيين شده، نامزد شده، مشخص شده
- trothplight نامزدي، نامزد شدن، نامزد کردن.
- designee منتخب، منتصب، نامزد.
- engaged مشغول، گرفتار، نامزد (شده)
- campaigner کسي که در لشکر کشي شرکت ميکند، سرباز کهنه کار، نامزد انتخابات.
- bespoke سفارشي، قراردادي، نامزدي
- propose پيشنهاد کردن، طرح کردن، در نظر داشتن
- postulancy تقاضاي ورود بدين يا جمعيتي تازه، جديد الورودي، کانديد
- affiance اطمينان، اعتماد، عهد ازدواج
- plighted اطمينان، اعتماد، عهد ازدواج