نزدیک کردن
معنی انگلیسی
approach
واژههای انگلیسی با این معنی
- approximate نزديک کردن، نزديک شدن، تقريبي
- transverse adduction نزديک کردن افقي
- adduct بمرکز نزديک کردن، بدرون کشيدن، ترکيب اضافي
- range alongside نزديک کردن ناو به ناوي ديگر (دريايي)
- near all نزديک کردن شانه هاي حريف به تشک (کشتي)
- alliterate چندکلمه نزديک هم را با يک حرف اغاز کردن، اوردن کلمات با صداي مترادف
- adjoin پيوستن، مجاور کردن، نزديک يا متصل کردن
- early warning اعلام خطر کردن، اعلام خطر، اعلام خطر کردن از نزديک شدن دشمن
- approach نزديک شدن، مانند يا شبيه شدن، نزديک به
- aggress تجاوزکردن، تعرض کردن، حمله کردن
- M. مخفف کلمات زير است:، ميکروکوکوس، تيره اي از ميکربهاي خانواده ميکرو
- P. -1 نشانه شيميائي عنصر فسفر.، -2 مخفف کلمات زير است:، وضعيت
- accost مخاطب ساختن، مواجه شدن(با)، نزديک شدن(بهر منظوري)
- accede دست يافتن، رسيدن، راه يافتن
- tantalization آزار کردن (کسي بدينسان که او را به چيزي، اميدوار به وصال آن نزديک کنند)، آزردن
- tantalize آزار کردن (کسي بدينسان که او را به چيزي، اميدوار به وصال آن نزديک کنند)، آزردن
- shave تراشيدن، از نزديک (چيزي) رد شدن وبه ان نخوردن، اصلاح کردن
- abuts مجاور بودن، نزديک بودن، متصل شدن
- abutted مجاور بودن، نزديک بودن، متصل شدن
- abutter مجاور بودن، نزديک بودن، متصل شدن
- hand to hand دسته و پنجه نرم کردن، رزم نزديک، رزم تن به تن