پیچ در پیچ
معنی انگلیسی
involved
واژههای انگلیسی با این معنی
- mazy پيچ در پيچ، پر پيچ و خم
- ravel پيچ انداختن در، روده کردن، گره دارکردن
- button head سر عدسي در پيچ ها
- mushroom head سر عدسي در پيچ ها
- power slide لغزش به کنار در پيچ مسير
- comma position وضع بدن در پيچ زدن (اسکي)
- counter rotate چرخش بالاتنه در پيچ (اسکي)
- tangent screw پيچ تنظيم کننده در تئودوليت
- jump turn تغيير جهت و پيچ در پرش (اسکي)
- corner crew متصديان اعلام خطر به راننده در سر پيچ، (اتومبيلراني)
- understeer تمايل اتومبيل به مستقيم رفتن در سر پيچ، بيش از انتظار راننده
- squirelly اتومبيلي که در سرعت زياد کنترل آن سر پيچ، مشکل باشد
- implex پيچيده، پيج در پيچ، تودرتو
- horizontal curve پيچ سطحي، پيچ (منحني در سطح)
- labyrinthian پيچاپيچ، پيچ در پيچ مارمانند، پيچيده
- oversteer تمايل به پيچيدن بيش از حد راننده به خصوص، در سر پيچ (اتومبيل راني)
- moto-cross مسابقه موتورسيکلت راني در مسير خاکي، محدود تپه و پيچ جاده و پرش در دو بخش، 30 يا 45 دقيقه
- intricate پيچيده، بغرنج، تودرتو
- twirl چرخش، گردش، دور
- collective pitch control کنترلي در رتورگرافي که زاويه تيغه يا، پيچ همه تيغه ها را بطور يکسان و مستقل، از وضعيت سمتي آنها تغيير ميدهد
- strain کشش، زور، فشار
- right hand دست راستي، واقع در دست راست، راست گرد
- coil up سيم پيچ کردن، پيچيدن، جمع شدن ستون زرهي
- spiral مار پيچ، پيچاپيچ، حلزوني