گرفتار کردن معنی انگلیسی corral enchain ensnare entangle tangle trap واژههای انگلیسی با این معنی involve گرفتار کردن، کشيدن، در برداشتن inviscate در چسب گرفتار کردن، با چيزچسبناک اميختن non commital خود داري (کننده) از گرفتار کردن خويش، بويسله تصديق يا تکذيب مطلبي immesh در دام نهادن، گرفتار کردن. implicate فهماندن، دلالت کردن بر، گرفتار کردن catch گرفتن، بچنگ آوردن، گرفتار کردن mousetrap تله ي موش، در تله انداختن، گرفتار کردن overtake رسيدن به، فرا رسيدن به، گير آوردن overtaken رسيدن به، فرا رسيدن به، گير آوردن incarcerate در زندان نهادن، زنداني کردن، توقيف کردن immerse فرو بردن، زير اب کردن، غوطه دادن incumber سنگين کردن، ايباب زحمت شدن، باز داشتن snard دام، تله، کمند