دیکشنری فارسی

amputate

UKæmpjuteit US'æmpjə'teıt

معنی فارسی

بريدن جدا کردن زدن قطع کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/am´pyōō tāt´/vt., vi.

(جراحی) قطع عضو کردن، وابریدن، از تن جدا کردن

the surgeon amputated Hassan's hand

جراح دست حسن را قطع کرد.

amputation

وابری، وابرش، قطع (عضو)

مترادف‌ها

verb active
Sever, separate, cut off, prune, lop, curtail, clip, remove.

واژه‌های دیگر با معنی «بريدن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن