دیکشنری فارسی

curdle

UKkəːdl

معنی فارسی

بستن دلمه کردن ياشدن منجمدکردن ياشدن

معنی کامل و مثال‌ها

/ku_rd´'l/vt., vi.

● دلمه کردن یا شدن (شیر)، لخته شدن (خون)، بریدن (شیر)، (از ترس) منجمد کردن یا شدن، منعقد کردن یا شدن

vinegar causes milk to curdle

سرکه موجب دلمه بستن شیر می‌شود.

a frightening scene that curdles the blood

منظره‌ی ترسناکی که خون انسان را منجمد می‌کند

bloodcurdling

سهمگین، وحشت‌انگیز

* curdle someone's blood

(از ترس) خون کسی را منجمد کردن، وحشت زده کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. turn into curds “curdled milk” “Something ----s” “Something ----s something”
  2. go bad or sour “The milk curdled” “Something ----s”
  3. turn from a liquid to a solid mass “his blood curdled” “Something ----s” “Somebody ----s something” “Something ----s something”

مترادف‌ها

verb active, verb neuter
See curd, verb active and verb neuter

واژه‌های دیگر با معنی «بستن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن