delyed معنی فارسی درنگ تعويق معطلي مهلت دست بدست کردن دير کردن واژههای دیگر با معنی «درنگ» delay درنگ، تعويق، معطلي holdup درنگ، تعويق، معطلي tarriance درنگ، اقامت، توقف. clangour درنگ درنگ، جلنگ جلنگ immediate بي درنگ، فوري، عاجل promptly بي درنگ، فورا، بفوريت loiteringly با درنگ، درنگ کنان، با معطلي forthwith بي درنگ، دردم، فوراً straight off بي درنگ، بي تامل unhesitatingly بي درنگ، بي تامل