دیکشنری فارسی

disorient

USdı'sɔ:rı'ent

معنی فارسی

بهم خوردن ناجور شدن غير متجانس شدن. سردرگم کردن پژول کردن حيران شدن سرگشته کردن درمانده کردن موجب گمراهي شدن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis ôr´ē ent´/vt.

(در اصل) از جهت شرقی منحرف کردن

سردرگم کردن، پژول کردن، موجب گمراهی شدن

the tourists were disoriented by the maze of the bazaar

توریست‌ها در پیچ و خم بازار گم شده بودند.

(از نظر زمان یا مکان یا هویت) حیران شدن، سرگشته کردن، درمانده کردن (disorientate هم می‌گویند)

too much work and lack of sleep had completely disoriented her

کار زیاد و بی‌خوابی او را کاملا گیج کرده بود.

واژه‌های دیگر با معنی «بهم خوردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن