disorient
معنی فارسی
بهم خوردن ناجور شدن غير متجانس شدن. سردرگم کردن پژول کردن حيران شدن سرگشته کردن درمانده کردن موجب گمراهي شدن
معنی کامل و مثالها
/dis ôr´ē ent´/vt.
● (در اصل) از جهت شرقی منحرف کردن
● سردرگم کردن، پژول کردن، موجب گمراهی شدن
the tourists were disoriented by the maze of the bazaar
توریستها در پیچ و خم بازار گم شده بودند.
● (از نظر زمان یا مکان یا هویت) حیران شدن، سرگشته کردن، درمانده کردن (disorientate هم میگویند)
too much work and lack of sleep had completely disoriented her
کار زیاد و بیخوابی او را کاملا گیج کرده بود.