دیکشنری فارسی

disorient

USdı'sɔ:rı'ent

معنی فارسی

بهم خوردن ناجور شدن غير متجانس شدن. سردرگم کردن پژول کردن حيران شدن سرگشته کردن درمانده کردن موجب گمراهي شدن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis ôr´ē ent´/vt.

● (در اصل) از جهت شرقی منحرف کردن

● سردرگم کردن، پژول کردن، موجب گمراهی شدن

the tourists were disoriented by the maze of the bazaar

توریست‌ها در پیچ و خم بازار گم شده بودند.

● (از نظر زمان یا مکان یا هویت) حیران شدن، سرگشته کردن، درمانده کردن (disorientate هم می‌گویند)

too much work and lack of sleep had completely disoriented her

کار زیاد و بی‌خوابی او را کاملا گیج کرده بود.

تعریف انگلیسی

verb
  1. cause to be lost or disoriented “Something ----s somebody”

واژه‌های دیگر با معنی «بهم خوردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن