دیکشنری فارسی

figured

UKfigəd US'fıgjəd

معنی فارسی

شکل صورت ترکيب پيکر شبيه ترسيم کردن کشيدن حساب کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/-yǝrd/adj.

● شکل‌دار، دیس‌دار، متشکل

● دارای تصویر، فرتودار، نمایه‌دار

تعریف انگلیسی

adjective
  1. (of e.g. fabric design) adorned with patterns “my dress is richly figured"- Amy Lowell”

واژه‌های دیگر با معنی «شکل»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن