hab معنی فارسی داشتن دارايي. واژههای دیگر با معنی «داشتن» have داشتن، مجبوربودن، دارابودن hath داشتن، دارابودن، مجبوربودن has داشتن، مجبوربودن، وادارکردن savors داشتن، مجبوربودن، وادارکردن hast داشتن، مجبوربودن، دارابودن ناگزيربودن hae داشتن prevent باز داشتن، مانع شدن، ممانعت کردن arrest نگه داشتن، باز داشتن، گرفتن impede باز داشتن، مانع شدن، کند کردن shimmy تاب داشتن، نوسان کردن، تاب