ingenerate معنی فارسی توليد کردن احداث کردن بوجود اوردن هستي دادن واژههای دیگر با معنی «توليد کردن» fetch up توليد کردن، عمل اوردن، ختم کردن procreate توليد کردن، زادن، بوجود اوردن vacuumize توليد خلا کردن. regenerate دوباره توليد کردن، دوباره بوجود اوردن، روح تازه بخشيدن revolutionize توليد شورش کردن در، تغيير اساسي دادن (در) oversell بيش از عرضه يا توليد فروش کردن، فزون فروشي کردن، بيش از حد کسي را به کاري تشويق کردن underproduce کمتر از ظرفيت يا نياز توليد کردن، کم فرآوري کردن verminate توليد حشرات يا جانوران موذي کردن، شپش گرفتن luteinize توليد جسم زرد تخمدان را تشديد کردن، جزو جسم زرد تخمدان شدن create آفريدن - خلق کردن - ايجادکردن - توليد کردن، - برقرارکردن - گماشتن