interposal معنی فارسی مداخله واژههای دیگر با معنی «مداخله» right to intervene حق مداخله laisser faire عدم مداخله، سياست عدم مداخله دولت دراموراقتصادي، سياست اقتصادازاد laissez faire عدم مداخله، دولت درکار، عدم جلوگيري interlope مداخله کردن، پادرميان کارديگران گذاردن ايشان را، ازسودبرداري بازداشتن interpose مداخله کردن، پا ميان گذاردن، ميانجي شدن intermeddle مداخله کردن، فضولي کردن intervener مداخله کننده، پاميان گذارنده، بميان اينده intervenient مداخله کننده، در ميان اينده، واقع در ميان interposingly ازراه مداخله، مداخله کنان، بطور معترضه intevener مداخله کننده