sculptor work معنی فارسی مجسمه واژههای دیگر با معنی «مجسمه» image مجسمه، تنديس، تمثال statue مجسمه، هيکل، پيکر statuaries مجسمه ساز، مجسمه سازي، هيکل تراشي statuary مجسمه ساز، مجسمه سازي، هيکل تراشي sculptor مجسمه ساز، کالبدگر، هيکل تراش sculptress مجسمه ساز، حجار، پيکر تراش statuesque مجسمه وار، شبيه مجسمه sculp مجسمه توسط، تنديسگر، پيکر ساز torso بدنه مجسمه، مجسمه بي سرو دت، کارناقص sculpturesque شبيه مجسمه، ساخته شده بشکل مجسمه .، خوش هيکل