to go to smash معنی فارسی بهم خوردن خراب شدن واژههای دیگر با معنی «بهم خوردن» disorient بهم خوردن، ناجور شدن، غير متجانس شدن. collission بهم خوردن، تصادم، بهم خوردگي interosculate بهم خوردن، بهم پيوستن، بهم اميختن collision بهم خوردن، تصادم، پيوندچندحرف مصمت بدصداباهم coaptation بهم خوردن، بهم افتادن، جا افتادن collide بهم خوردن، تصادم کردن percussion بهم خوردن، تصادم، دق roughen زبر کردن، بهم خوردن، متلاطم شدن wham صداي تصادم، صداي بهم خوردن اجسام جامد، با تصادم ايجاد صدا کردن. tie-break تاي برک، بهم خوردن وضع مساوي (تنيس)