to pound to pieces معنی فارسی خرد کردن واژههای دیگر با معنی «خرد کردن» smash خرد کردن، شکست دادن، تارومارکردن shatter خرد کردن، داغان کردن، بهم زدن squelch خرد کردن، له کردن، ساکت کردن cut down خرد کردن، خلا صه کردن، تقليل دادن. kibbel خرد کردن، تکه تکه کردن masher اسباب خرد کردن، ساختن سيب زميني، گوشت کوب rib roast دک ودنده (کسيرا) خرد کردن carnassial دندانهايي که براي خرد کردن گوشت به کار، ميرود، اولين دندانهايآسياي پايين وآخرين crunch صداي خرد کردن يا خرد شدن چيزي زير دندان يا، زير چرخ وغيره، خرد شدن. resolve تجزيه کردن، خرد کردن، تحليل بردن