to put to bed UKtouputtoubd معنی فارسی خواباندن خواب کردن واژههای دیگر با معنی «خواباندن» marinate گوشت را خواباندن، چاشني زدن، ژفيدن clench خواباندن نوک (ميخ)، محکم گرفتن، قطع کردن overdye زيادي در رنگ خواباندن، پررنگ کردن، دوباره رنگرزي کردن layerage پرورش گياهان از راه خواباندن clinch خواباندن (ته ميخ) پس ازفرورفتن، پرچ کردن، گلاويزشدن litter روي تخته پهن، خواباندن، گاه پوش کردن ريخته پاشيده کردن corn غله - دانه - ذرت - نمک سود کردن - درآب نمک، خواباندن prostrate بزمين انداختن، روبه زمين خواباندن، دمر خواباندن prostrator بزمين انداختن، روبه زمين خواباندن، دمر خواباندن trull به زمين انداختن، رو به زمين خواباندن، دمرخواباندن