برطرف کردن معنی انگلیسی correct dissolve obviate rectify redress resolve satisfy settle stay واژههای انگلیسی با این معنی debug برطرف کردن اشکال، گرفتن پارازيت selective clock stetching تکنيک برطرف کردن اختلافات زمان گيري، ديجيتال بين عناصر سيستم overblow بردن، برطرف کردن، با زور زياد زدن surmount بالا (ي چيزي) قرار گرفتن، غالب آمدن بر، برطرف کردن rid آسوده کردن، خلاص کردن - آزاد کردن، برطرف کردن unthread نخ بيرون اوردن از .، واچيدن، برطرف کردن demystify نامرموز کردن، راز زدايي، سر چيزي را برطرف کردن overcome پيروز شدن بر، مقلوب ساختن، غلبه کردن بر abate تخفيف دادن، کاستن، کم کردن removably برداشتن، از جابرداشتن، بلند کردن remove برداشتن، از جابرداشتن، بلند کردن letup تخفيف دادن، کاستن، کم کردن antialiasing تکنيک افزايش دقت نمايش گرافيک کامپيوتري، يک روش بکارگيري صافي که باعث ظهور خطها و، لبه هاي صاف در محل تصوير صفحه نمايش elimination رفع، برطرف سازي، دفع