به ... آوردن
معنی انگلیسی
move
واژههای انگلیسی با این معنی
- become entitled to به دست آوردن حق
- overstrain زياد زور آوردن به، فشار زياد بر، خسته کردن
- archaize به سبک قديمي در آوردن، کهنه نما کردن، واژه يا سبک قديمي به کار بردن
- demyelinate به نيام عصب گزند وارد آوردن
- retrofit بروز در آوردن يا اضافه نمودن به يک، سيستم موجود به منظور بهبود آن
- subminiaturize به صورت بسيار کوچک در آوردن يا ساختن، بسرريزه کردن
- poke-check فشار آوردن به گوي با چوب براي دور کردن، آن از حريف (هاکي روي يخ)
- mark-down قيمت کالا را به منظور فروش پايين آوردن
- horizontal clock system طريقه هواسنجي براي به دست آوردن جهت باد
- commove تکان دادن - مضطرب ساختن - به هيجان آوردن
- uprouse برانگيختن، به شور آوردن
- overdetermine ايجاد کردن، به وجود آوردن
- appetize اشتها دادن، به اشتها آوردن
- versified تبديل به نظم کردن، به نظم در آوردن، منظومه کردن
- versifies تبديل به نظم کردن، به نظم در آوردن، منظومه کردن
- versify تبديل به نظم کردن، به نظم در آوردن، منظومه کردن
- retake دوباره گرفتن، دوباره به دست آوردن، دوباره تسخير کردن
- embow خم کردن، به صورت کمان در آوردن، کمانسان کردن
- mohammedanize مسلمان کردن، به کيش اسلام در آوردن
- foreground processing اجراي خودکار برنامه هاي کامپيوتر که، براي به انحصار در آوردن امکانات، کامپيوتر طراحي شده اند
- enhancements توسعه سخت افزاري و نرم افزاري، تکميل کردن يا به روز در آوردن يک، کامپيوتر يا سيستم نرم افزاري
- anger خشم، خشمگين کردن، به غضب آوردن
- circumstantiate به تحقيق معلوم کردن، پيشايند سنجي کردن، قراين و امارات به دست آوردن
- subtotal زيرکل، جمع جزء.، جمع زدن به صورت بخشي از جمع کل در آوردن