بهم خورده
معنی انگلیسی
broken
واژههای انگلیسی با این معنی
- indisposed بهم خورده، اندکي ناخوش، بيميل
- afoul بهم خورده، مصادم، گرفتار
- distempered بهم خورده، مختل، اشفته
- mussy کثيف، بهم خورده .
- teched مختل، بهم خورده .
- tetched مختل، بهم خورده .
- weldment چيز جوش خورده، قطعات بهم جوش خورده .
- seasick ناخوش دريا، داراي حال تهوع، بهم خورده
- interwrought در هم اميخته، در هم سرشته، بهم جوش خورده
- dislocated در رفته، جابجاشده، ازمفصل درامده
- uneasily ناراحت، مضطرب، پريشاني خيال
- uneasy ناراحت، مضطرب، پريشاني خيال
- indispose بيميل کردن، مستعد نکردن، ناخوش کردن
- sick ناخوش، بيمار، ناساز
- impacted بهم چسبيده، باهم جوش خورده (مثل انتهاي استخوانهاي، شکسته)
- upset واژگون کردن، برگرداندن، چيه کردن
- knock knees زانوهايي که هنگام راه رفتن بهم ميخورند، زانوي کج، زانوي پيچ خورده