بهم خوردگی
معنی انگلیسی
disruption
واژههای انگلیسی با این معنی
- indisposedness بهم خوردگي، کسالت، بي ميلي
- indisposition بهم خوردگي، ناخوشي، بي ميلي
- trainsick دچار بهم خوردگي حال.
- carsick مبتلا به بهم خوردگي حال در اتومبيل.
- airsick مبتلا بکسالت و بهم خوردگي مزاج در اثر پرواز.
- disturbance اضطراب، بهم خوردگي، اشوب
- bobbery اضطراب، بهم خوردگي، اغتشاش
- concussion تکان، بهم خوردگي، تصادم
- clash درق، صداي بهم خوردگي ياشکستگي چکاچاک، حمله کردن
- discording درق، صداي بهم خوردگي ياشکستگي چکاچاک، حمله کردن
- queasiness حالت تهوع، حالت قي، بهم خوردگي
- collission بهم خوردن، تصادم، بهم خوردگي
- mutinied طغيان، شورش، بهم خوردگي
- revolt طغيان، شورش، بهم خوردگي
- ill health بد مزاجي، رسوايي، بهم خوردگي مزاج
- muss درهم وبرهم ياکثيف کردن، تلا ش، تقلا
- uneasiness ناراحتي، پريشاني، خاطر
- foul ناپاک، پليد، گرفته
- breach شکست، نقض، ترک