تمام -
معنی انگلیسی
wide_
واژههای انگلیسی با این معنی
- whole تمام، درست، دست نخورده
- entire تمام، کامل، دست نخورده
- undamaged تمام، کامل، دست نخورده
- unimpaired تمام، کامل، دست نخورده
- uninjured تمام، کامل، دست نخورده
- unmarred تمام، کامل، دست نخورده
- fini تمام، خاتمه، پايان
- full length تمام قد، قدي، نماينده تمام قد انسان.
- full-length تمام قد، قدي
- cotangent ظل تمام
- full face تمام رخ
- whole length تمام قد
- nightlong تمام شبي، باقي از ير شب تا بامداد
- done تمام است، قبول است
- cosine جيب تمام
- full wave تمام موج
- full-time تمام وقت
- holohedral تمام وجه
- holosymmetric تمام وجه
- desegregation تمام کردن، کامل کردن، درست کردن
- integrate تمام کردن، کامل کردن، درست کردن
- integrative تمام کردن، کامل کردن، درست کردن
- complete تمام کردن، کامل کردن، انجام دادن
- thoroughpaced تمام کردن، کامل کردن، انجام دادن