جنگ کردن
معنی انگلیسی
wages fight war
واژههای انگلیسی با این معنی
- combatable قابل جنگ کردن، قابل اينکه با ان نبردياضديت کنند
- battle جنگ، جنگ کردن
- war game اجراي بازي جنگ، بازي جنگ کردن
- mobilize بسيج دادن، آماده جنگ کردن، تجهيز کردن
- accoutering سلاح پوشاندن، آماده جنگ کردن، ملبس کردن
- accouters سلاح پوشاندن، آماده جنگ کردن، ملبس کردن
- accouter سلاح پوشاندن، آماده جنگ کردن، ملبس کردن
- embattle درصف اوردن، اماده جنگ کردن، داراي برج وباروکردن
- outbrave بمبارزه طلبيدن، تحريک به جنگ کردن، مقاومت کردن با
- weapons assignment واگذاري جنگ افزار، مامور کردن جنگ افزارها
- psych عصبي کردن، روحيه ي کسي را خراب کردن، جنگ اعصاب کردن
- prepare for action حاضر به عمليات شدن، حاضر به تير کردن، حاضر به جنگ کردن (توپخانه)
- combat جنگ، نبرد، کشمکش
- nuke زيردريايي اتمي، جنگ افزار اتمي، نيروگاه اتمي
- stand off خصوصيات جنگ افزار هواپيما، برتري رزمي جنگ افزار، فاصله لازم براي
- skirmish کشمکش، زدوخورد، جنگ جزئي
- field buying خريد در صحرا، خريد کردن در صحرا، خريد محلي
- bristle موي زبر، راست کردن (مو)، براق شدن
- halsie مشاجره، مباحثه، مناظره