حل
معنی انگلیسی
dissolution
واژههای انگلیسی با این معنی
- solution حل، محلول، راه حل
- kluge راه حل، کليد معما
- solute حل شده
- solve حل کردن، رفع کردن، گشادن
- dissoluble حل شدني، تجزيه پذير
- solubilize حل کردن، گداختن.
- unriddle حل کردن
- solvable حل کردني، قابل حل، آب شدني
- exact solution حل دقيق.
- problem solving حل مسئله
- settlement of disputes حل اختلاف، تسويه منازعات
- dissolubility قابليت حل، تجزيه پذيري
- approximate solution حل تقريبي.
- dissolved gas گاز حل شده
- graph solution حل ترسيمي.
- solution gas گاز حل شده
- soluble oil روغن قابل حل، روغن حل شونده
- optimal solution راه حل بهينه، راه حل مطلوب
- dil در آب حل شود
- semi solvable نيم حل پذير.
- insolubly بطور حل نشدني، چنانکه اب نشود
- iterative solution راه حل تکراري
- solvability قابليت حل شدن
- corner solution راه حل گوشه اي