خراب کردن معنی انگلیسی botch cave destroy devastate mangle mess ruin unbalance unmake waste queer واژههای انگلیسی با این معنی destroy خراب کردن، ويران کردن، فرو ريختن pull down خراب کردن، پايين اوردن، تخفيف دادن unbuild خراب کردن، بکلي ويران کردن، محو کردن. dilapidate خراب کردن، بحال ويراني دراوردن demonish خراب کردن، ناقص کردن collapsible قابل خراب کردن، فروريختني simple leg ride شگک خراب کردن حريف (کشتي) double foult خراب کردن پي در پي دو سرويس (تنيس) ratten (کارگري را) بوسيله دزديدن يا خراب کردن، افزارش اذيت کردن langrage آهن پاره اي که براي خراب کردن بادبان و اسباب، کشتي بکار ميرود langrel آهن پاره اي که براي خراب کردن بادبان و اسباب، کشتي بکار ميرود langridge آهن پاره اي که براي خراب کردن بادبان و اسباب، کشتي بکار ميرود impair اسيب زدن، خراب کردن، زيان رساندن ruinate ويران کردن، خراب کردن، منهدم کردن deteriorate بدترکردن، خراب کردن، فاسدکردن devastate ويران کردن، خراب کردن، تاراج کردن demolish ويران کردن، خراب کردن، فروريختن make havoc with ويران کردن، خراب کردن take down پياده کردن، خراب کردن. rase پاک ويران کردن، بکلي خراب کردن، بردن raze پاک ويران کردن، بکلي خراب کردن، بردن raze or rase پاک ويران کردن، بکلي خراب کردن hand-out خطاي سرويس، خراب کردن سرويس اسکواش، حريف دريافت psych عصبي کردن، روحيه ي کسي را خراب کردن، جنگ اعصاب کردن