خم کردن معنی انگلیسی angle bend bow crook lean ply واژههای انگلیسی با این معنی bend خم کردن، دولاکردن، رام کردن incline خم کردن، کج کردن، متمايل کردن hunch خم کردن، بشکل قوز در آوردن (با up يا out)، قوزکردن embow خم کردن، به صورت کمان در آوردن، کمانسان کردن flex خم کردن، پيچ دادن، سيم روپوش دارکج شو incurvate خم کردن، (سوي درون) کج کرد deflex خم کردن، کج کردن bend on edge خم کردن لبه ها wire-bending test آزمون خم کردن سيم weigh down زير بار خم شدن يا کردن. finger hold خم کردن غيرمجاز انگشت حريف (کشتي) kill spring فرود با کاستن فشار بلندشدن و خم کردن، زانو (ترامپولين) double leg زير دو خم با عوض کردن دست با مايه يک پا، رو کار، زير دو خم خورجين تکان (کشتي) inflect کج کردن، خم کردن، گرداندن recline دولاکردن، خم کردن، متمايل کردن genuflection رکوع، خم کردن زانو genuflexion رکوع، خم کردن زانو incurve (سوي درون) کج کرد، (بدرون) خم کردن ducking غوطه (خوري)، خم کردن سرماننداردک، شکاراردک وحشي goose step قدم آهسته، رژه رفتن بدون زانو خم کردن، قدم آهسته رفتن goose-step قدم اهسته، رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه، درپياده ن bow خم شدن، خميدن، دولا شدن jar بلوني، کوزه دهن گشاد، سبو zig خم، زاويه، پيچش