دسته بندی کردن معنی انگلیسی group rally sort واژههای انگلیسی با این معنی cabal دسته بندي کردن، اسباب چيني (کردن)، توطئه (کردن) classifies دسته بندي کردن، دسته کردن، جورکردن classify دسته بندي کردن، دسته کردن، جورکردن regimentalation دسته بندي کردن، گروه بندي lot integrity دسته بندي مهمات به حسب نوبه يا جدا کردن، آنها در انبار assort جور کردن، دسته (بندي) کردن، جور شدن categorize رده بندي کردن، طبقه بندي کردن، دسته بندي کردن. group دسته، گروه، طبقه divide تقسيم کردن، بخش کردن، جداکردن digest هضم کردن، گواريدن، انديشه کردن distribute بخش کردن، توزيع کردن، تقسيم کردن band بند و زنجير، تسمه يا بند مخصوص محکم کردن، نوار ring حلقه، محفل، گروه grade پايه، درجه، رتبه assortment جور کردن، طبقه بندي، ترتيب class دسته، طبقه، زمره