رای دادن معنی انگلیسی poll polling resolve vote واژههای انگلیسی با این معنی pronouce a judgment راي دادن، حکم دادن cross voting راي دادن دوطرف مخالف براي همديگر suffragist هواخواه دادن حق راي يا حق انتخاب (بويژه، بزنان) occupation franchise حق راي دادن که کسي در نتيجه اجاره داري پيدا، مي کند pass a judgment حکم دادن، راي دادن affranchise آزاد کردن، حق راي دادن، داراي حق راي کردن veer تغيير جهت دادن، تغيير راي دادن، شل کردن cloture کفايت مذاکرات (درمجلس شورا)، راي به کفايت مذاکرات دادن. prejudicate نرسيده به حکم کردن، بي رسيدگي راي دادن در باره write in vote راي کتبي، راي دادن به کسي که نامش در ليست، کانديدهاي حزبي نيست. poll کله، سر، راي دادن abstention خودداري، پرهيز، خودداري از دادن راي prejudge تصديق بلا تصور کردن، نرسيده حکم کردن، بي رسيدگي راي دادن در باره prejudgement تصديق بلا تصور کردن، نرسيده حکم کردن، بي رسيدگي راي دادن در باره whip شلاق، راننده گردونه چنداسبه، اخطار براي حضور در موقع راي دادن whipt شلاق، راننده گردونه چنداسبه، اخطار براي حضور در موقع راي دادن logrolling عمل غلتاندن الوار و کنده ي درخت و انداختن آن، به رودخانه، کنده غلتاني counsel مشورت، شور، تدبير