سخت گیر معنی انگلیسی difficult disciplinarian dour fastidious taskmaster واژههای انگلیسی با این معنی uncharitable سخت (گير) unpitying سخت (گير) unstirred سخت (گير) severe سخت، سخت گير، دقيق hard handed داراي دست هاي پينه خورده، سخت گير، خسيس. stern سخت، سخت گير، عبوس martinet کسيکه در انضباط دادن زياد سخت گيري ميکند، انظباطي سخت گير instansigent راضي نشو، سخت گير در سياست، ناموافق hard bitten سگ خو، سرسخت، سخت گير strict سخت، اکيداً، سخت گير hard-handed داراي دست هاي پينه خورده، کلفت دست سخت، سخت گير paticular ويژه، خالص، مختص insistent مصر، اصرار کننده، پافشا اري کننده exacting سخت، تحميلي، سنگين starchy نشاسته اي، آهاردار، سفت sundowner ولگرد، مفت خور، مشروب الکلي که در غرب مينوشند rigorous سخت، شديد، دقيق high بلند، عالي، بزرگ grim ترسناک، شوم، مهيب harsh تند، درشت، زننده glitch يک اشتباه کوچک که باعث ايجاد اشتباه در، انتقال اطلاعات مي شود، خرابي تصادفي يا موقتي در سخت افزار finicky ايرادي، دير پسند، فيومه گير impaction فشار سخت، بهم فشردگي، بسته بندي