سردسته معنی انگلیسی boss chief captain head prince ringleader واژههای انگلیسی با این معنی anchorman سردسته، رئيس گروه، دونده ي آخر coryphaeus سردسته، سرخوان (درنمايش هاي يوناني) ringleader سردسته، سرحلقه، رئيس فتنه جويان chieftain سردسته، رئيس (قبيله)، کدخدا leader سردسته، رهبر. choragus سردسته heresiarch سردسته رافضي ها، رئيس بدعت گذاران condottiere سردسته ي سربازان مزدور، فرمانده مزدوران diva سردسته زنان خواننده اپرا. prim buffa سردسته بازيگران يا خوانندگان زنانه در کمدي honcho رييس، سردسته، همه کاره protagonist بازيگر عمده، سردسته، قهرمان fugleman پيشرو، سردسته، پيشوا file-leader پيش اهنگ، سردسته، پيشرو drillmaster فرمانده تمرين نظامي، سردسته .، آدم سختگير premiere نخستين مرحله نمايش، زني که درتماشاخانه سردسته است head-liner سرصفحه نويس، کسيکه نامش دربالاي صفحه اي نموداراست، سردسته king-pin شاه ميخ، شاه پيچ، سردسته bell-wether پيش اهنگ گله، گوسفندزنگوله دار، پيش اهنگ