فرو نشاندن معنی انگلیسی dampen lay palliate quell quiet واژههای انگلیسی با این معنی slake فرو نشاندن، کشتن، اب زدن (به) mollified فرو نشاندن، آرام کردن، نرم کردن mollifies فرو نشاندن، آرام کردن، نرم کردن mollify فرو نشاندن، آرام کردن، نرم کردن molify فرو نشاندن، نرم کردن pacified ارام کردن، فرو نشاندن، تسکين دادن pacifies ارام کردن، فرو نشاندن، تسکين دادن pacify ارام کردن، فرو نشاندن، تسکين دادن repress جلوگيري کردن از، فرو نشاندن، خواباندن repressible جلوگيري کردن از، فرو نشاندن، خواباندن repressively جلوگيري کردن از، فرو نشاندن، خواباندن restrain جلو گيري کردن از، فرو نشاندن infix فرو کردن، نشاندن، فرو نشاندن suppress موقوف کردن، توقيف کردن، فرو نشاندن stifle خفه کردن، خاموش کردن، فرو نشاندن sate سير کردن، راضي کردن، فرو نشاندن relieve اسوده کردن، راحت کردن، نشاندن shushes خفه کردن، زياد فشردن، خواباندن strangle خفه کردن، زياد فشردن، خواباندن inhibit بازداشتن، نهي کردن، منع کردن imbed نشاندن، فرو کردن، محاط کردن implant جاي دادن، نشاندن، فرو کردن