مجسم
معنی انگلیسی
external graphic
واژههای انگلیسی با این معنی
- stereography مجسم، فن نمايش اجسام، جامدبرسطح مستوي
- parsonified مجسم
- personofied مجسم
- embodied labor کار مجسم
- incarnate مجسم کردن، صورت خارجي دادن 7 نماينده جسمي بودن از، صورت واقعي دادن
- encarnalize مجسم کردن، تندار کردن، تنديس کردن
- ellipsoid بيضي مجسم، قطع ناقص مجسم، حجم حادث ازگردش بيضي
- ellipsoidal بيضي مجسم، قطع ناقص مجسم، حجم حادث ازگردش بيضي
- realizable مجسم کردني، عملي شدني، صورت پذير
- hypotyposis تشريح مجسم کننده
- paraboloid of revolution قطع ناقص مجسم دوراني
- personifier مجسم کننده شخصيت ديگري.
- zoomorphic داراي خدايان مجسم بشکل جانور، شبيه جانور، جانورسان
- transmigrate در تن ديگري درامدن يا مجسم شدن، تناسخ کردن، کوچ کردن
- incarnationist کسي که مسيح را خداي مجسم مي داند
- personified بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن
- personifies بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن
- personify بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن
- personalization بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن
- personalize بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن
- embodied جسم دادن (به)، مجسم کردن، صورت خارجي دادن
- embodies جسم دادن (به)، مجسم کردن، صورت خارجي دادن
- embody جسم دادن (به)، مجسم کردن، صورت خارجي دادن
- realization درک، مجسم سازي، تحقق