مجسمه معنی انگلیسی figure image likeness sculpture statue واژههای انگلیسی با این معنی image مجسمه، تنديس، تمثال statue مجسمه، هيکل، پيکر sculptor work مجسمه statuaries مجسمه ساز، مجسمه سازي، هيکل تراشي statuary مجسمه ساز، مجسمه سازي، هيکل تراشي sculptor مجسمه ساز، کالبدگر، هيکل تراش sculptress مجسمه ساز، حجار، پيکر تراش statuesque مجسمه وار، شبيه مجسمه sculp مجسمه توسط، تنديسگر، پيکر ساز torso بدنه مجسمه، مجسمه بي سرو دت، کارناقص sculpturesque شبيه مجسمه، ساخته شده بشکل مجسمه .، خوش هيکل statuette مجسمه کوچک imageries شکل و مجسمه، نگاره و تنديس، مجسمه سازي imagery شکل و مجسمه، نگاره و تنديس، مجسمه سازي colossi مجسمه بسياربزرگ colossus مجسمه بسياربزرگ acrolith مجسمه چوبي دوسرسنگ، مجسمه اي که سر و دست و پاي ان سنگي و، بقيه اش چوب باشد. socle پايه ستون يا مجسمه، پي ديوار gabo مجسمه ساز آمريکايي acroter انتهاي پايه ء مجسمه، کنگره هاي زينتي عمارات. bust (ed -ing) مجسمه نيمتنه، بالاتنه، سينه caryatid ستوني که مجسمه زن باشد telamon ستوني که مجسمه مرد باشد statue of liberty مجسمه ازادي (در امريکا).