معتاد معنی انگلیسی addict dependent confirmed freak given fiend oholic _ junky user واژههای انگلیسی با این معنی druggy معتاد، مروسيده، نشئه accustomed معتاد، آموخته، خوگرفته hophead معتاد، شخص معتاد. druggie معتاد، مروسيده addictive معتاد کننده . workaholic معتاد به پرکاري، خرکار، کاربيمار acidhead معتاد به ال اس دي hype مخفف: hypodermic، معتاد، تحريک کردن used آشنا، معتاد، خو گرفته wont آموخته، معتاد، خو گرفته horsy مربوط به اسب، معتاد به، اسب سواري يا اسب دواني won (i.v &.vt) سکني کردن، معتاد شدن، مقيم شدن.(win of.p addicted خو گرفته، آموخته و معتاد، تسليم شده wino باده پرست، معتاد به شراب. landlubber ادم دريا نديده، معتاد بزندگي بري. snowbird مرغ برف، معتاد به هروئين يا کوکائين، اهل شمال که زمستانها به جنوب سفر ميکند sesquipedalian داراي يک وتد ونيم، معتاد به استعمال لغات دراز. horsey اسبي، وابسته به اسب دواني، معتاد به اسب دواني. somnambulant خوابگرد، در خواب راه رونده، معتاد به راه رفتن در خواب. somnambular خوابگرد، در خواب راه رونده، معتاد به راه رفتن در خواب. habitual عادي، هميشگي، خوگرفته inure or en عادت دادن، خودادن، اموخته کردن inurement خو کردکي، خو گرفتگي، پينه خوردگي accustoming عادت دادن، خو دادن، آموخته کردن