معین کردن معنی انگلیسی allocate allot appoint define determine set state واژههای انگلیسی با این معنی specifies معين کردن، تعيين کردن، ذکر کردن specify معين کردن، تعيين کردن، ذکر کردن forethink از پيش معين کردن، مقدر کردن، از پيش وادار کردن predetermine از پيش معين کردن، مقدر کردن، از پيش وادار کردن admeasure بخش (چيزيرا) معين کردن، تععين حصه کردن، سهم دادن overstay بيش از حد معين توقف کردن، زياد ماندن. area blocking سد راه کردن رقيب در منطقه معين، (فوتبال آمريکايي) ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقياس معين براي، استفاده در موزاييکهاي عکسي delimitate تعيين کردن، مرز معين کردن، محدود کردن pre appoint از پيش گماشتن، از پيش معين کردن، قبلا معين کردن periphrastic conjugation صرف افعال با استعمال غير ضروري فعل هاي، معين بجاي ساده صرف کردن ordain مقر ر داشتن، قرار دادن، معين کردن ordainment مقر ر داشتن، قرار دادن، معين کردن figure out کشف کردن، سنجيدن، معين کردن tariff تعرفه، صورت نرخ بندي، نرخ عوارض appoint معين، مقرر، گماشته hopple وسيله اي به پاي اسب براي وادار کردن او، به گامهاي معين در ارابه راني curfew آيين خاموش کردن، ناقوس شب، زنگ سکوت tick mark علامت گذاري در طول يک ترازو براي معين، کردن مقادير