مقرر
معنی انگلیسی
agreed stated
واژههای انگلیسی با این معنی
- courier station مقرر پيک، دفتر پيک، دفتر نامه رسانان
- agreed time موعد مقرر
- relevant time موعد مقرر
- pass a resolution مقرر داشتن، با راي گيري تصميم گرفتن
- preordain قبلا مقرر داشتن، قبلا وقوع امري را ترتيب دادن.
- foreordain از پيش مقرر کردن، مقدر کردن، تقدير کردن
- foreordinate از پيش مقرر کردن، مقدر کردن، تقدير کردن
- overissue انتشار بيش از ميزان مقرر
- appoint معين، مقرر، گماشته
- thetical وضع شده، مقرر، معين
- certain معين، مقرر، محقق
- inarguable معين، مقرر، محقق
- statutory قانوني، مقرر
- prescribe دستور دادن، مقرر داشتن، تجويز کردن
- tenant right حق مستاجر، حقي است که در انقضاي مهلت مقرر بابت، تغييراتي که مستاجر در عين مستاجره داده
- vested قطعي، بي شرط، مقرر
- standing ايستاده، راکد، مقرر
- statutory law قانون مدون، قانوني، مقرر
- appointe تعيين کردن، گماشتن، مقرر داشتن
- adjudge با حکم قضايي فيصل دادن، فتوي دادن در، مقرر داشتن بر
- qualified indorsement ظهر نويسي مقيد، ظهر نويسي برات يا سفته با ذکر مطلبي که، مسئووليت ظهر نويس را نسبت به آن چه
- provide تهيه ديدن، تدارک ديدن، مجهز کردن
- arrange مرتب کردن، منظم کردن، ترتيب دادن
- quando acciderint هر گاه بدست آيد، وقتي مدير ترکه در مقابل غرماء متوفي به، دفاع در دست نبودن مالي از متوفي متوسل