نفوذ کردن
معنی انگلیسی
infiltrate penetrate permeate pierce work
واژههای انگلیسی با این معنی
- breakaway نفوذ کردن، شکستن خط محاصره، شکستن بند زندان
- impenetrate نفوذ کردن در
- interpenetrate در هم نفوذ کردن، از هم گذشتن، نفوذ کردن در
- use one's influence اعمال نفوذ کردن
- half thickness ضخامت لازم براي نصف کردن نفوذ عناصر، تراونده
- sealing coat سيلکوت (اندود براي غير قابل نفوذ کردن، آسفالت)، روکاري سياه
- permeate نفوذ کردن (در) سرايت کردن (در) نشر کردن، داخل شدن، پرکردن
- permeative نفوذ کردن (در) سرايت کردن (در) نشر کردن، داخل شدن، پرکردن
- percolate تراوش کردن، نفوذ کردن، ردشدن
- transpire بيرون امدن، نفوذ کردن، بخار پس دادن
- penetract راه يافتن، نفوذ کردن، رخنه کردن
- transude تراوش کردن، نفوذ کردن، ترشح کردن
- kopfring حلقه فلزي است که به دماغه بمب براي کم، کردن ميزان نفوذ آن در آب يا خاک وصل، مي شود
- penetrate راه يافتن، رخنه کردن، نفوذ کردن
- infiltrate تراوش کردن، کم کم راه يافتن، نفوذ کردن
- pierce سوراخ کردن، رخنه کردن در، راه يافتن در
- stand off خصوصيات جنگ افزار هواپيما، برتري رزمي جنگ افزار، فاصله لازم براي
- infltrate از سوراخهاي صافي گذراندن، صاف کردن، با تراوش گذراندن
- fusion welding اتصال دولبه فلزي به يکديگر که با ذوب، کردن مستقيم آنها صورت ميگيرد و دو فلز، در هم نفوذ ميکنند
- deliberate breaching پاک کردن با فرصت ميدان مين، نفوذ با فرصت در ميدان مين، نفوذ با فرصت
- prepossess جاگير شدن، از پيش اشغال شدن، مجذوب کردن
- soundproof ضد صدا، مانع نفوذ صدا، عايق صدا.
- diabolize شيطاني کردن، تحت نفوذ شيطان دراوردن