نیم معنی انگلیسی demi- half half- hemi- moiety semi- واژههای انگلیسی با این معنی half نيم، نيمه، نصفه moieties نيم، نصف، بخش moiety نيم، نصف، بخش demi نيم، نيمه semierect نيم شق، نيمه ايستاده، نيمه قائم. hypothermal نيم گرم، نسبتا گرم، وابسته به تقليل درجه حرارت. halfhearted نيم گرم، شير گرم، ولرم lukewarm نيم گرم، شير گرم، ولرم unenthusiastic نيم گرم، شير گرم، ولرم hemiplegic نيم فلج، مربوط به فلج نيمه بدن، کسيکه نيم بدنش فلج است. coat نيم تنه، پوشش، ورقه minim نيم گرد، خط کوچک که در نوشتن حرفي سوي پايين بکشند purblind نيم کور، تارچشم، نيم کور کردن half sole نيم تخت، نيم تخت انداختن، نيم تخت زدن. half-seas-over نيم مست، سرخوش، نيمه راه رسيده دردريا half-round نيم گرد، نيم دايره، گج بري نيم گرد hemisphere نيم کره، نيم گوي، نيمه گوي tepid نيم گرم، ولرم، ملول split wheel نيم چرخ، چرخ نيمه يا نصفه half-note نيم گرد، اسکناس نيمه half knot نيم گره، گره خفتي. half step نيم قدم، نيم گام. semidry نيم خشک، نيم تر. aiar نيم باز