وادار کردن معنی انگلیسی browbeat coerce compel constrain dragoon force hustle impel provoke push urge واژههای انگلیسی با این معنی induce وادار کردن، القا کردن، فراهم کردن impel وادار کردن، بران داشتن، راندن entrap into با اغفال وادار کردن به ..... change of engagement وادار کردن حريف به تغيير مسير شمشير change of leg وادار کردن اسب به تغيير پا در چهارنعل، کوتاه hopple وسيله اي به پاي اسب براي وادار کردن او، به گامهاي معين در ارابه راني graymail فشار افکار عمومي براي وادار کردن شخص به، افشاگري overpersuade کسي را بر خلاف ميلش به کردن کاري وادار کردن provoke انگيختن، تحريک کردن، وادار کردن bring on ادامه دادن، جلورفتن، وادار به عمل کردن forethink از پيش معين کردن، مقدر کردن، از پيش وادار کردن predetermine از پيش معين کردن، مقدر کردن، از پيش وادار کردن inveigle فريفتن، گول زدن، با فريب وادار کردن make ساختن، درست کردن، حساب کردن instigate برانگيختن، انگيختن، تحريک کردن bring آوردن، رساندن، موجب شدن wean از پستان گرفتن، از شير مادر گرفتن، وا گرفتن actuate بکار انداختن، تحريک کردن، سوق دادن activate بکار انداختن، تحريک کردن، سوق دادن wheedle ريشخند کردن، گول زدن، خر کردن hustle تنه زدن به، هل داد، تکان دادن shanghai ادم دزدي، ربودن ملوان .، آدم ربايي کردن براي بيگاري درکشتي persuade وادار کرذن، بران داشتن، اغوا کردن