پیچ معنی انگلیسی bend bolt coil screw turn worm wring واژههای انگلیسی با این معنی involution پيچ، پيچيدگي، توان يابي screw پيچ، ميخ پيچ، کاغذي که چيزي دران به پيچند twist پيچ، تاب، نخ يا ريسمان تابيده kink پيچ، تاب، گره kinkily پيچ، تاب، گره kinkiness پيچ، تاب، گره bolt پيچ، کشو، زبانه قفل imbroglio پيچ، گير، مسئله غامض volution پيچ، پيچيدگي، طومار crinkkled پيچ، چين، چوروک crinkkles پيچ، چين، چوروک crinkkling پيچ، چين، چوروک crinkle پيچ، چين، چوروک quirk پيچ، ارايش درخط يانقشه، پيچيده گوئي quirkiness پيچ، ارايش درخط يانقشه، پيچيده گوئي crispation پيچ، موج، حالت موجي embroglio پيچ، گير، موضوع غامض reel نخ پيچ، چرخه ه چرخک، جهره sinistrorsal چپ پيچ، پيچيده از چپ براست. sinistrorse چپ پيچ، پيچيده از چپ براست. puttee مچ پيچ، پاپيچ bass control پيچ بم laeotropic چپ پيچ tube holder سر پيچ