incise (to) معنی فارسی بريدن کنده کاري کردن چاک دادن شکاف دادن واژههای دیگر با معنی «بريدن» intercept بريدن، قطع کردن، جدا کردن hew بريدن، تراشيدن، شکستن intrench بريدن، از هر سو داراي سنگر کردن، تعدي کردن gride بريدن، سوراخ کردن، فرورفتن incise بريدن، کندن، کنده کاري کردن exscind بريدن، قطع کردن، جداکردن. hewn بريدن، انداختن، قطع کردن excide بريدن، قطع کردن، جداکردن amputate بريدن، جدا کردن، زدن exsind بريدن، قطع کردن، جداکردن