smooth (to) معنی فارسی ماليدن پرداخت کردن صيقلي کردن واژههای دیگر با معنی «ماليدن» rub ماليدن، سودن، ساييدن burn in حرارت دادن واکس براي ماليدن به کف اسکي splodge اندودن، ماليدن (با)، بد رنگ کردن splotch اندودن، ماليدن (با)، بد رنگ کردن daub اندودن، ماليدن (با)، بدرنگ کردن daubingly اندودن، ماليدن (با)، بدرنگ کردن fumble کورمالي کردن، بهرسودست ماليدن، جستجوکردن sandpaper کاغذ سنباده، سنباده ماليدن يا زدن snoozle نوازش کردن، پوزه بخاک ماليدن (مثل سگ)، بخواب رفتن mudslinging اندودن، الودن، ماليدن