برقرار
معنی انگلیسی
abiding
واژههای انگلیسی با این معنی
- induct برقرار کردن، وارد کردن، داخل کردن
- reintegrate مجددا برقرار کردن، تجديد کردن، دوباره جمع اوري و متحد کردن
- re-establishment دوباره برقرار سازي، استقرار مجد د، تاسيس مجدد
- telecommuting ارتباط برقرار کردن راه دور
- reinstall دوباره برقرار کردن يا گماشتن، دوباره کار گذاشتن
- combined communication board هيئت برقرار کننده ارتباط در ستادهاي، مرکب، هيئت ارتباطات ستاد يکانهاي مرکب
- instate گماشتن، برقرار کردن
- redintegrate دوباره درست کردن، دوباره برقرار کردن، دوباره کامل کردن
- quasi entail حق عمري که به مدت عمر ثالث براي متنفع و، اخلاف او برقرار شود
- institution بنگاه، موسسه، برقرار سازي
- institutionally بنگاه، موسسه، برقرار سازي
- re-establish دوباره برپا کردن، دوباره تاسيس کردن، دوباره برقرار کردن
- appointe تعيين کردن، گماشتن، مقرر داشتن
- installation کارگذاري، نصب، بکار گماري
- bus network سيستمي که در آن تمام ايستگاهها يا، دستگاههاي کامپيوتري توسط بکارگيري، يک کانال مشترک توزيعي يا يک گذارگاه
- indefeasible لغو نکردني، الغانشدني، فسخ ماپذير
- confirmed ريشه کرده، کهنه، ديرينه
- restoration رد، برگرداني، پس دهي
- BBS سر نام Bulletin Board System (سيستم تابلوي اعلانات)، يک سيستم کامپيوتري مجهز به يک يا چند مودم است که به، عنوان مرکز اطلاعاتي و انتقال پيغام عمل کرده و کاربران
- appoint معين، مقرر، گماشته
- reawaken تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن
- reintroduced تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن
- reinvigorated تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن
- renew تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن