جمع معنی انگلیسی aggregate body coterie muster pack plural society total totality واژههای انگلیسی با این معنی plural جمع sum total جمع کل sun t. جمع کل totalize جمع زدن، کلي کردن، يک کاسه کردن summation جمع زني، جمع بندي، افزايش contracted جمع شده، چوروک، منقبض constringe جمع شدن، گرد امدن، چروک شدن. cast up جمع زدن، فشرده کردن plural of paucity جمع قلت gather جمع کردن، گردکردن، چيدن immobilization جمع اوري، ازرواج اندازي، تبديل بسرمايه ثابت assemblage جمع آوري، اجماع، انجمن immobilize جمع کردن، جمع اوري کردن، ازرواج انداختن collection جمع اوري، فراهم اوردي، دريافت retracttable جمع شدني، تو بردني، عقب کشيدني pluralize جمع بستن، بس صيغه جمع دراورن، از چند سودرامد داشتن collect جمع کردن، فراهم اوردن، وصول کردن collectible جمع کردن، فراهم اوردن، وصول کردن constrict جمع کردن، منقبض کردن، بهم فشردن constrictively جمع کردن، منقبض کردن، بهم فشردن close column ستون جمع، ستون بسته (راهپيمايي) folia جمع چينه، طبقات، طبقات نازک roll up جمع کردن، اندوختن، چرخيدن. assured خاطر جمع، مطمئن، بيمه شده