حس کردن معنی انگلیسی feel sense واژههای انگلیسی با این معنی benumbing بي حس کردن، (ازسرما) سرکردن، بي قدرت کردن benumb بي حس کردن، (ازسرما) سرکردن، بي قدرت کردن desensitize بي حس کردن. abirritate بي حس كردن، از حساسيت كاستن tingle صدا کردن، طنين انداختن، صدا کردن vocation کار، شغل، کسب savor (savour) حس ذائقه، مزه، طعم feel احساس کردن، دريافتن، درک کردن demoratize دلسردکردن، بي جرات کردن، ازميان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش blunt کند، بي نوک درشت، کلفت