حل کردن معنی انگلیسی break dissolve melt resolve واژههای انگلیسی با این معنی solve حل کردن، رفع کردن، گشادن solubilize حل کردن، گداختن. unriddle حل کردن dissolve اب کردن، حل کردن، گداختن untangle از گيريا گوريدگي در اوردن، حل کردن. work out از کار کاردراوردن، در اثر زحمت وکار ايجاد کردن، حل کردن guess حدس، گمان، حل کردن untie باز کردن، گشودن، حل کردن untying باز کردن، گشودن، حل کردن decompose ازهم پاشيدن، تجزيه کردن، حل کردن read خواندن، تعبيرکردن، گزارش کردن readableness خواندن، تعبيرکردن، گزارش کردن riddle معما، چيستان، معما گفتن (يا ساختن) figure out کشف کردن، سنجيدن، معين کردن resolve تجزيه کردن، خرد کردن، تحليل بردن sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي compromis سازش، تسليم، مصالحه solvate ماده محلول، حل شدن، محلول شدن.